نویسنده: الهام عظمیان
بارها در اتاق درمان، و گاهی در زندگی خودم، با آدمهایی روبهرو شدهام که جملهای شبیه هم میگویند:
«حس میکنم به این دنیا تعلق ندارم.»
وقتی این جمله را میشنوم، معمولاً به تنهایی فکر نمیکنم؛
به غریب بودن فکر میکنم.
به حسِ ایستادن وسط زندگی و نفهمیده شدن.
این غربت، همیشه از نبودن آدمها نمیآید.
گاهی از این میآید که آدم مدتها مجبور بوده
خودش نباشد…
احساسش را قورت بدهد…
و یاد بگیرد طوری زندگی کند که دیگران راحتتر باشند، نه خودش.
من دیدهام آدمهایی که لبخند میزنند، کار میکنند، وظیفهشان را انجام میدهند،
اما در درونشان انگار صدایی هست که میگوید:
«این زندگی مال من نیست.»
وقتی کمی با این حس مینشینیم،
میفهمیم غربت اغلب جایی شروع میشود که
بین «آنچه هستیم» و «آنچه اجازه داریم باشیم» فاصله افتاده است.
در زمانههایی که جهان پر از خبرهای سنگین است،
وقتی امنیت روانی آدمها کم میشود،
وقتی آینده مبهم است،
این حس بیشتر خودش را نشان میدهد.
انگار روان انسان جایی برای تکیه دادن پیدا نمیکند.
من باور دارم احساس غربت، بیماری نیست.
گاهی نشانه زنده بودن روان است.
نشانه این است که انسان فقط دنبال دوام آوردن نیست،
بلکه دنبال معناست.
وقتی کسی میگوید «احساس میکنم گم شدهام»،
من بیشتر میشنوم:
«دارم دنبال خودم میگردم.»
غربت اگر شنیده شود، میتواند راهنما باشد.
میتواند بگوید:
وقت آن رسیده
کمتر نقش بازی کنیم،
بیشتر خودمان باشیم،
و رابطههایی بسازیم که در آنها مجبور نباشیم کوچک شویم.
من فکر میکنم انسان وقتی کمتر غریب میشود که
جایی پیدا کند
— یا بسازد —
که در آن
بتواند
با ترسهایش
با سؤالهایش
و با دلش
حضور داشته باشد.
شاید جهان همیشه جای امنی نباشد.
اما ما میتوانیم
درون خودمان
و در چند رابطه واقعی
خانهای بسازیم
که وقتی خستهایم
برگردیم به آن.
و شاید آن لحظهای که بگوییم
«اینجا میتوانم خودم باشم»
همان لحظهای باشد که
غربت
کمکم
نامش را عوض میکند
و میشود:
تعلق.